دست نوشته هایی با طعم خاک

 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥

گورستانی نیست در ذهنم

زیرا تباهی را باور ندارم

 

 

می خواهم بگویم، از حال این روزهایم...

چشم هایم بینا؛

گوش هایم شنوا؛

و صدایم رساتر از هر زمان دیگری.

در این روزها، به خیلی چیزها نمی اندیشم...

من همچنان فعال و سرزنده ام.

نوید می دهم به کسانی که دوستم میدارند، من همچنان در راه موفقیت گام برمی دارم

و هیچ باکی ندارم از شکست. زیرا اگر شکستی در کار باشد، اکنون بهترین زمان برای تجربه ی آن است.

همچنان خواهم زیست در کنار یاران

همچنان خواهم دید افقی در باران


comment نظرات ()
 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 
به اعتبار زن ... به دست های مادرم یا لاک ِ معشوقه ام

جهان هیچ وقت از پس عدالت بر نمی آمد

جنسیت /محور تعریف تمام برتری ها شد
...
سود گرفتند با آنچه مردانه خطابش کردند

و جای شرف خالی ماند وقتی به همتشان زنانه ساختند و مــــــــــــــردانه فروختند

دنیا پیشکش همان اولی ها و دومی هایش

مانده ایم در سومی بودنمان ...

پایبندیم به هرچه از گذشته آمده ... از سنت و دین گرفته تا نصیحت های پدر بزرگ

خدا را چنان به جان ِ مادرمان انداختند که با ترس حرف بزند

با ترس بنشیند ... با ترس بخوابد... با مرگ بیدار شود .............

برچسب زدیم / روشنفکری را به حلقمان ....

آنقدر قشنگ از آزادی به خورد ِ میکروفون ها دادیم که انگار بهشت که هیچ

دنیا زیر پای مادران است

و هیچ کس به گریه های شبانه پی نبرد ....

به چادری که تمام قد / تنش میکردند از کودکی ....

به سجاده ای که به خوردش میدادند قبل از آنکه اصلا خدا را بفهمد ........

به هجله ای که / که تنش به نام ِ دیگری می خورد

به بچه ای که / ..................

حالا

هنوز که مدرنیته را به جان سنت هایمان انداخته ایم باز هم سختمان می شود

بلوغ کرده ایم در آغوشی ...به شرط اینکه خواهرمان نباشد ..............

خوابیده ایم / به امید اینکه خواهر ِ رفیقانمان هم نیست ..........

همینیم ... باور کن همینیم .....

موهایش را می بندیم / نگاهمان را از قوسش هایش بر نمی داریم

موهایش را باز میکند .... نگاهمان را از / توبیخش نمی کشیم

و ادعایمان زیبا ترین قسمت اجتماعمان است ..........

وهیچ کس نمی فهمد زمان / به سنت های کسی رحم نخواهد کرد

روسری ها / روزی از اعتبار می افتند

و هیچ دختری در پس جنسیتش / به انزوا پناه نمی برد .....

هم آغوشی که / قبل و بعد از موعد ندارد

روزی می رسد

زن بی آنکه حتی در درونی ترین لایه های شخصیتش

نیازی به تایید مردانه ای داشته باشد / در اجتماع جولان می دهد

می رود ...می آید ... می رقصد ... می نوشد ....

و اخلاقیات را به همان اندازه محترم میشمارد که تفکرش میپذیرد

نه دست های زوری که جز تملک به هیچ چیز آلوده نیست

روزی می رسد

با احترام به تعصب انقضاء خورده ی شما

به خواست خودش هم آغوش می شود

به خواست خودش زن می شود ........

به خواست خودش زن مــــــــــــــــــــــیماند

و اصالت تفکرش را به تایید هیچ هنجاری نخواهد فروخت

.
.
.

مردانه های اجتماع این روز های من

کمی از سرتان این قفس را بردارید .... که از هزار روسری محکم تر بسته اید

بگذارید تفکرتان نفسی بکشد ..................

دنیای این روزها

دیگر برای هیچ قیصری دست نمی زند ......

هومن شریفی
 

comment نظرات ()
 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

این همه فریاد،‌ ناله و بلندی صدا به خاطر این است که بفهمانم درد دارم...

این همه آرامش،‌ لبخند و خرسندی برای آن است که نشان دهم حالم خوب است...

مدتی طولانی فکر می کنم، تا کلمه ای را در جمله ام به کار نبرم...

گاهی اوقات از اینکه دوستم، دوستم ندارد دلم می سوزد...

و بعضی وقتها سعی می کنم خودم نباشم؛ این طور بهتر است!


comment نظرات ()
خبر
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
دوستان من سلام.
دوشنبه، مورخ 1/اسفند/90 ساعت 17 بنده در برنامه فرصت برابر که از شبکه آموزش اجرا می شود، مصاحبه خواهم داشت.
 

comment نظرات ()
 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

درود بر شما عزیزان.

لازم است که به اطلاعتان برسانم بنا به اقدامات قبلی، فامیلی بنده به صورت رسمی از (فعله گری) به (پارسا) تغییر کرد.


comment نظرات ()
 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱

«انشا»

آن روز، معلم انشایم به من گفت انشایی بنویسم و وضعیت خانوادهام را در آن شرح دهم؛ نوشتم:

پدرم کوتاه قامت ولی قوی است، برای ما مهربانی خرج می کند؛ هر چند گاهی با سیلی زدن...

مادرم آرام است ولی وقت هایی پیش می آید که دعوا راه می اندازد.

خواهرهایم درس می خوانند و به پیشرفت می‌اندیشند. اما در فکر ازدواج و بچه داری نیز هستند.

برادرهایم سخت کار می‌کنند و به درآمد روزانهای که باید به پدرم بدهند فکر می‌کنند. روزهایی هم پیش می‌آید که کتک می‌خورند.

من نیز جور بی‌مهری پدر را می‌کشم و از برادرها سیلی می‌خورم...

ای کاش آن معلم امروز این‌جا بود تا بازهم انشایی برایش می‌نوشتم.

این روزها، اوضاع اندوهناکی در خانهی ما حکم فرماست؛ هرچند که دیگر بیخ گوش کسی سرخ نمی‌شود...!

پدرم ناله می‌کند. بازویش درد می‌کند؛ بازوی دست راستش. مادرم گریه می‌کند. پایش می‌لنگد؛‌ پای چپش. خواهرهایم بچه داری می‌کنند. برادرهایم روزگار را مقصر می‌دانند. و من برایشان غصه می‌خورم. قلبم تیر می کشد...! و به این می‌اندیشم که آینده‌ای هم در کار خواهد بود...

 


comment نظرات ()
 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱

تازیانه

من دیوانه ام؛ زیرا، گذشته ی خود را به یاد دارم  ولی آینده ی خویش را، به همان آینده واگذار کرده ام!

و وقتی کودکی را میبینم که گریه می کند، دلم به لرزه می افتد و گونه هایم خیس میشود!

 دیوانه ام زیرا، در شهری زندگی می کنم که رنگ آسمان آبیش، به خاکستری تیره مبدل شده است!

بهترین دوستم، معشوقه ی دوران کودکیش را به من ترجیح داد؛ ولی من، باز هم او را دوستدار خویش نامیدم!

حکمرانی را پذیرفته ام که با تازیانه بر سرم می کوبد و می گوید، هی هی هی...!

و نمی توانم آنچه را که می خواهم، به زبان بیاورم!

آری من دیوانه ام؛ این را، همه می گویند...!


comment نظرات ()
 
نویسنده : یاسر پارسا - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸

پتک{}

 

ای کاش آن روز که قابله مرا از شکم مادرم بیرون آورد، به تندی مرا نگاه نمی کرد تا به من بفهماند چرا گریه می کنی؟!

و ای کاش آن روز که بزرگ خانواده، در گوشهایم چیزهایی خواند و مرا به اصطلاح، مسلمان به این جامعه ی... معرفی کرد، کسی از من می پرسید های بچه، دوست داری دینت چه باشد؟!

شاید من دینی می خواهم که درباره اش بدانم؛

نه اینکه عده ای آن را با پتک بر سرم بکوبند!

شاید من دینی متفاوت از ادیان دیگر را می پسندم.

یا شاید رابطه ی من با خدایم آنقدر صمیمی باشد که، نیازی به واسته نداشته باشم.

و ای کاش کسی بود که به این نکته پی می برد،

«خدای من،  به قدری که آن جنابان می گویند، سنگ دل نیست»


comment نظرات ()
← صفحه بعد