گورستانی نیست در ذهنم
زیرا تباهی را باور ندارم
می خواهم بگویم، از حال این روزهایم...
چشم هایم بینا؛
گوش هایم شنوا؛
و صدایم رساتر از هر زمان دیگری.
در این روزها، به خیلی چیزها نمی اندیشم...
من همچنان فعال و سرزنده ام.
نوید می دهم به کسانی که دوستم میدارند، من همچنان در راه موفقیت گام برمی دارم
و هیچ باکی ندارم از شکست. زیرا اگر شکستی در کار باشد، اکنون بهترین زمان برای تجربه ی آن است.
همچنان خواهم زیست در کنار یاران
همچنان خواهم دید افقی در باران
این همه فریاد، ناله و بلندی صدا به خاطر این است که بفهمانم درد دارم...
این همه آرامش، لبخند و خرسندی برای آن است که نشان دهم حالم خوب است...
مدتی طولانی فکر می کنم، تا کلمه ای را در جمله ام به کار نبرم...
گاهی اوقات از اینکه دوستم، دوستم ندارد دلم می سوزد...
و بعضی وقتها سعی می کنم خودم نباشم؛ این طور بهتر است!
درود بر شما عزیزان.
لازم است که به اطلاعتان برسانم بنا به اقدامات قبلی، فامیلی بنده به صورت رسمی از (فعله گری) به (پارسا) تغییر کرد.
«انشا»
آن روز، معلم انشایم به من گفت انشایی بنویسم و وضعیت خانوادهام را در آن شرح دهم؛ نوشتم:
پدرم کوتاه قامت ولی قوی است، برای ما مهربانی خرج می کند؛ هر چند گاهی با سیلی زدن...
مادرم آرام است ولی وقت هایی پیش می آید که دعوا راه می اندازد.
خواهرهایم درس می خوانند و به پیشرفت میاندیشند. اما در فکر ازدواج و بچه داری نیز هستند.
برادرهایم سخت کار میکنند و به درآمد روزانهای که باید به پدرم بدهند فکر میکنند. روزهایی هم پیش میآید که کتک میخورند.
من نیز جور بیمهری پدر را میکشم و از برادرها سیلی میخورم...
ای کاش آن معلم امروز اینجا بود تا بازهم انشایی برایش مینوشتم.
این روزها، اوضاع اندوهناکی در خانهی ما حکم فرماست؛ هرچند که دیگر بیخ گوش کسی سرخ نمیشود...!
پدرم ناله میکند. بازویش درد میکند؛ بازوی دست راستش. مادرم گریه میکند. پایش میلنگد؛ پای چپش. خواهرهایم بچه داری میکنند. برادرهایم روزگار را مقصر میدانند. و من برایشان غصه میخورم. قلبم تیر می کشد...! و به این میاندیشم که آیندهای هم در کار خواهد بود...
پتک{}
ای کاش آن روز که قابله مرا از شکم مادرم بیرون آورد، به تندی مرا نگاه نمی کرد تا به من بفهماند چرا گریه می کنی؟!
و ای کاش آن روز که بزرگ خانواده، در گوشهایم چیزهایی خواند و مرا به اصطلاح، مسلمان به این جامعه ی... معرفی کرد، کسی از من می پرسید های بچه، دوست داری دینت چه باشد؟!
شاید من دینی می خواهم که درباره اش بدانم؛
نه اینکه عده ای آن را با پتک بر سرم بکوبند!
شاید من دینی متفاوت از ادیان دیگر را می پسندم.
یا شاید رابطه ی من با خدایم آنقدر صمیمی باشد که، نیازی به واسته نداشته باشم.
و ای کاش کسی بود که به این نکته پی می برد،
«خدای من، به قدری که آن جنابان می گویند، سنگ دل نیست»
نظرات ()